هوا طوفاني بود. از طوفان شديد ته دلم لرزيد. صداي شكسته شدن شيشه كه بهگوشم رسيد.ترسم بيشتر شد. شيشه ي نورگير پشت بام شكست.چند لحظه بعد باران آمد. قطرات باران پشت سرهم ازنورگير شكسته پايين مي آمدند. زير نورگير ايستادم و صورتم خيس باران شد. بوي نم خاك ،هواي پر از اكسيژن هديه اين شيشه شكسته به ما بود. هوا كه آفتابي شد، دريچه اي براي ورود بي واسطه نور به خانه ي ماشد. منفذي براي ديدن آبي آسمان. راهي براي شنيدن صداي زندگي و هياهوي شهر. هميشه شكستن ها تلخ نيست.اين شكستن بهانه اي براي شاديمان شد. اگر با من بود، هيچوقت شيشه ي نو نمي انداختم. امان از اين همسر جان.
عيد نزديك است.
عيدفطر عيدبندگي وشكر ست.
شكري كه به درگاه خدا از حضورو ماندن تا پايان ميهماني ميكنيم..روز شاديست.
فطر به معني شكافتن از طول ،خلقتي جديد و… .
عيد است تا ببينيم چطور اين پوسته ها و حجابها را شكافتيم و خود واقعي را آشكار كرديم.
يك ماه كه ميهمان خدا بوديم، آيا كمال همنشين در ما اثر كرده است؟
و خيلي از سوالهايي كه وجدانمان پاسخش را به خوبي
ميداند.
از صاحبخانه عيدي اينچنين ميخواهيم.
اگر متحول شديم، پس عيد بر همه ي ما مبارك.
همه دختر ها، به یک سنی که می رسند، برای خودشان شب تا صبح خیال بافی می کنند، سرشان روی بالشت کوچولوی گل گلی شان است اما خودشان را غرق در آرزو هایی می کنند که بیا و ببین، مثلاخودشان را بالای برجی از طلا می بینند و یا شاید استاد دانشگاهی توی یک شهر بزرگ و یا حتی خودشان را در یک لباس عروس تصور می کنند، من خودم وقتی ۶ساله بودم با آرزو هایم ساعت ها بازی میکردم، هرچه دم دستم پیدا می کردم، بهانه ای می شد تا بیشتر به آرزوهایم فکر کنم، دختربچه بودم، اما آرزو هایم مثل آرزو های آدم بزرگ های توی کتاب قصه بود. وقتی بزرگتر شدم چون دختر کوچک خانواده بودم اجازه دفاع از حقم را نداشتم و فقط باید حرف پدر مادرم را اطاعت می کردم، از آنجایی که دختر سربه زیری بودم، حرمت پدر و مادرم را نگه می داشتم و چیزی نمی گفتم تا دلگیر نشوند، حتی برای کوچک ترین مساله باید با هزار نفر مشورت می کردم، مشورت کردن را دوست داشتم اما نه مشورت هایی که فقط سمبل کردن بود و باز عاقبت، نظر خودشان را زور زورکی تحمیلم می کردند، اوج جوانی ام خفقانی بود، که سال ها عذابم مي داد، از دور دختری لطیف و آرام واز نزدیک، درونم آتشی بود که هر لحظه امکان داشت گر بگیرد و شعله های خفقانیم خودشان را از آن زندان تنگ و تاریک، نجات دهند، اما همیشه کاسه صبرم آبی روی آن شعله های خشن میریخت و آهی می کشید که دل سنگ را آب می کرد.
من لبه ی پرتگاهی بودم که به یک تار مو بند بود، اگر حرف خانواده را گوش می کردم و از روی آن تار مو عبور می کردم باید قید آرزو های چندین و چند ساله ام را می زدم و زندگی را هرطور که روزگار برای خودش می چید می گذراندم، و اگر به آن پرتگاه پشت می کردم، باید تا آخر عمر سرزنش خانواده ام را روی شانه هایم اين طرف و آن طرف می بردم، حالا اصلا معلوم نبود آرزوهایم سرانجام خوبی داشت یا نه اما من حتی زیر بار ریسکش نرفتم، و از روی اجبار، از همه آرزوهای شیرینم گذشتم و سرم را برگرداندم و برای بدرقه شان دستی تکان دادم و آهی کشیدم، حتی فرصتی نداشتم تا یک خداحافظی درست و درمانی با خیال هایم داشته باشم و تنها چیزی که از آرزو هایم ماند، بغضی است که سالها بیخ گلویم را چنگمی زند و کاری از دستم بر نمی آید.
بعضی از آرزو ها، آینده ی مارا با خودشان می کشند و وقتی از موعدش بگذرد دیگر دست نیافتنی می شوند، مثل همه آرزوهای من، که مثل یک قاصدک پر پر، توی هوا برای خودش چرخ زد و چرخ زد و چرخ زد و هزاران کیلومتر از من دور شد… من فهمیدم که برای عبور از همه چاله چولههای زندگی باید جنگید، نه اینکه سکوت کرد، شاید اگر من کمی پای خواسته هایم بیشتر پافشاری می کردم حالا حسرتشان را نمی خوردم، البته تقصیری نداشتم، دختری هفده ساله بودم و پر از احساس، که اصلا کسی پای صحبت های دخترانه ام نمی نشست .
تنها شانسي كه آوردم، اين بود كه در خلوت شبانه ام يك نفر را داشتم كه ساعت ها پاي درد و دل هايم مي نشست و دلداري ام مي داد، هروقت پاهايم مي لرزيد، دستي روي شانه هايم مي كشيد تا دوباره قدرت بگيرم و يك مشت محكم به نفس اماره ام بزنم، من اگر معبودم را نداشتم همان ابتداي ازدواج، پاهايم مي لرزيد و شايد جدايي و طلاق را انتخاب مي كردم، اما خدا، ريسمان بين من و خودش را رها نكرد و حتي بيشتر از قبل محكمش كرد، شايد زندگي من با زندگي هزاران دختر سرزمينم شباهت داشته باشد، اما اگر هركدام از ما لحظه اي از خدا غافل شويم شايد ديگر نتوانيم چيزي را جبران كنيم و پشیمان شویم.
من نبايد بگذارم خطاهايم را فرزندانم تجربه كنند، بلكه دوست دارم از خوشي هايش درس بگيرند و از تلخي هايش عبرت، و حتي می خواهم از همان کودکی پا به پای آرزو های آنها قدم بردارم و کنار خوشی هایشان خودم را ببینم و یک دل سیر ساعت ها کنار درد و دل هایشان بنشينم. حالا سرم را بالا می گیرم و به تنها کسی که توی همه سختی ها، پشت و در مقابلم ايستاد بگويم :خدایا تو را به آنچه دادی و ندادی هزاران بار شکر، فقط نگاهت را لحظه اي از ما دریغ نکن…
به قلم:
سیده مهتا میراحمدی
چند شبانه روز بود، كه صداي پارسهاى نخراشيده ات از كوچه به گوش ميرسيد.تا اينكه پناهگاهت را پيدا كرديم.
همسايه ى محترممان كه به تازگي خانه اش را كوبيده و آپارتماني نو بنا كرده است، ساختمان نيمه كاره را فعلاً به تو بخشيده است.
درب حصاري هم كه براي تو باز است. بهانه اي ميشود، تا در كوچه به راحتي قدم برداري.
موجود سر به زيري نبودي كه همسايه ها شكايتت را پيش صاحبخانه بردند و ايشان هم توجه و اعتنايي نكرد.
تا اينكه رسيد به ماجراي آن شب و پررو بازي در آوردي و ميخواستي وارد خانه ما بشوي.
من از همه جا بيخبر نميدانستم كه عاشق قايم باشكي بي خيال از همه جاهمين كه در را باز كردم ديدم آمدي به سمت در خانه ي ما و همينطور جيغ فرابنفش بود كه از من ساطع ميشد قلبم را به دهان مباركم آوردي و نزديك بود جان به جان آفرين تسليم كنم. همسر جان را نگو كه نمي دانم چطور پله ها را پايين آمد تا خودش را به من برساند و بفهمد چه بر سر من آمده است.و علت جيغ و فرياد چيست؟
آخر ميهماني رفتن هم آدابي دارد اگر نميداني بگو تا صاحب محترمت يادت دهد.
تا كه ديدي اوضاع مناسب نيست فرار كردي وسريع به خانه برگشتي همسرجان هم به دنبالت ميدويد.
كمي كه حالم بهتر شد ديدم همسر جان با كارگر ساختمان جروبحث ميكند كه چرا سگ را نميبندي تا مردم زهره ترك نشوند و … .
كارگرهم سريع با مالك تماس گرفت وي هم خودش را رساند.
حالا كه آمده بود ميگفت:"من براي رضاي خدا به اين حيوان پناه دادم.شما رضايت مي دهيد حيوان آواره شود".
ما هيچ ما نگاه… .
ولي خدا روشكر كار ساز بود و راه ورودت به كوچه رابستند.
من هم هربار با نگاهي پيروز مندانه از كنارت رد ميشوم.
اگر حقيقت را بخواهي دلم خنك شد.
برايت هزار بار نوشته ام.
نوشته هايي كه هنوز نديده اي.
شايد خودخواهي باشد،
كه نمي خواهم فعلاً نوشته ها را نشانت دهم.
ولي خب دوست دارم يادگاري بماند.
براي زماني كه نيستم، آنها را بخواني.
هر زمان كه مشغول نوشتنم،
به هر بهانه اي ميايي تا سرك بكشي ولي خب من زرنگتر از اين حرفها هستم،
پس نميتواني به هدفت برسي. اين را خوب به گوش بسپار.
مادرجان ببخش، كه به دلخواه تو توجهي نميشود.
برايت مينويسم، از تلخي ها وشيريني ها تا بداني.
بداني كه زندگي بي فراز و فرود معنا ندارد.
به دنبال وقتي هستم، تا اين ورق پاره هاي يادداشت موبايل را درون دفتري بنويسم.
آخر دست خطم روي كاغذ چيزي ديگريست.
همين نوشتني كه موجب مرورخاطرات ميشود را دوست دارم.
اين دفتر را هم در كنار ترمه يادگاري مادر مادر بزرگم و خيلي چيزهاي ديگر كه سهم توست،
حفظ كن.
ميدانم خيلي غمگين شدي،خب بس است ديگر خودت را جمع و جور كن بايد مثل مادرت استوار باشي.
اصلاً به همين اميد برايت هزار بار مينويسم.
#به_قلم_خودم
هوای دلنشین باغ قابل وصف نیست.نسیمي خنک که برگ درختان را نوازش میکند.
طیفی از رنگهای سبز درختان كه آرامش می بخشد. وقتی عطر گل محمدی با بوی پیچ امین الدوله مخلوط می شود، عطری بی نظیر میسازد. که در هیچ یک از عطر فروشی های معروف فرانسه یافت نمی شود.
باغچه را که آبپاشی میکنی،
از بوی نم خاک انگار دوباره زنده میشوی.
روح لطیف انسان گاهی از رنگهای مصنوعی خسته میشود، رنگی تازه میخواهد.آبی آسمانی که انتها ندارد.سفیدی ابرها که مثل پنبه های زده شده به آرامی حرکت میکنند.گلهایی زیبا و خوش آب و رنگ مثل نگین بر سبزی برگها نشسته اند.آواز بلبلی که صدایش را میشنوی، اما هیچگاه خودش را نشان نداده و خجالتی ست.صدای شیهه ی اسبی که از کوچه ی پشتی می آید.
همه اینها برای شهرهای خاکستری با رنگهای مصنوعی مثل رویایی شیرین است.
این رویای شیرین به حقیقت میپیوندد، اگر کنج های خلوت خانه را پر از گلدان کنیم.به شهرها رنگ تازه اي بپاشيم،اگر هر شهروند متناسب با فصل در باغچه جلوي خانه اش گل بكارد.
شهرداري محترم هم دست از سر اين شمشاد خان وآقاي كاج بردارد و به اعضاي ديگر خانواده گل وگياه هم توجه لازم را مبذول دارد.
پيشنهاد بهتر به راستي اگر مسئول بخش فضاي سبز شهرداري زن بود،با ذوق وسليقه اي كه دارد شهر را گلستان ميكرد. هيچ كس جرات نميكرد، اين گلستان را با دود آلوده كند.
شب فرشته باران
#به_قلم_خودم
دوباره آفتاب غروب کرد و شبی دیگر آغاز شد.
روزه داران افطار کردند. بعضی شب زنده دارند و برخی خفته اند.انگار خبرهایی است، ولوله در آسمان و در زمین برای
شبی که نامی متفاوت دارد.آری شب قدر برتر از هزار ماه است.
فرصتی که برای شناخت قد و قدرمان نزد محبوب جان قرار دادند.
کوتاهی وبلندی قدمان در دنیا اهمیتی ندارد.مهمتر است
اینکه چه قدردر برابر طاعتش قد روحمان بلند و ملکوتی است؟چه اندازه عمل نیکمان سنگینی میکند؟
بسته به اینکه چقدر معرفت داریم. تا خود نمایی کنیم و بگوییم ما هم بنده ایم.
اگر غافل باشیم این شب هم مانند تمام شبهایی است، که در بالین به صبح رساندیم و به روزمرگی و تکرار رسیدیم.مثل کودکانی بی خبر از همه جا به کار خود مشغولیم.
بخواهیم یا نخواهیم، دراین شبها تقدیر برای همه رقم میخورد.
درست اما اینجا میتوان ره صد ساله را یک شبه طی کرد اگر بخواهند.
چه ضمانتی ست امشبی را که زنده ام به صبح فردا برسانم.خوش خیالتر که باشم شب قدر سال آینده را درک کنم.
قد و قدرمان را بالا ببریم، شاید ما را خریدند و ما هم اهل آسمان شدیم با دوبالی که ما را از زمین میکند.
بالا که رسیدیم، زمین کوچک و دنیا پست و نادیدنیست.
بالا نشین و جاودان میشویم. و فرش زیر پایمان بال فرشتگانند. اینجاست که به اشرافیت مخلوقات میرسیم.
((سوره القدر
لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ [3] شب قدر بهتر از هزار ماه است. (3)))
الغوث های شیرین کودکی
چند ساعت تا شب قدر باقی نمانده، وقتی به زینب و علی نگاه می کنم خودم را غرق در بچگی هایم می بینم، وقتی که مادرم چند ساعت قبل از شب قدر، دو تا سینی بزرگ حلوا می پخت و من تستش می کردم و به مادرم برای تشخیص شیرینی حلوا کمک می کردم، وقتی ساعت 10 شب می شد دست مادرم را می گرفتم و چادر به سر به مسجد می رفتیم، ساعت ها کنار در مسجد می نشستم تا حلوا ها را پخش کنم، یک چشمم به کتاب دعا بود و چشم دیگرم به سینی حلوا، چه دعاهایی که خانم های محل موقع حلوا برداشتن برایم می کردند، من هم چون از بزرگ تر ها شنیده بودنم که شب قدر، از خداهرچه بخواهی می دهد توی ذهنم هزار تا آرزو اندازه مورچه به صف می کردم و از همان بک یا الله تا اخر قران به سرگرفتن برای خدا می گفتم، حالا که فکرش را می کنم از خنده روده بر می شوم و به سادگی های آن روزهایم غبطه می خورم، برای من شب های قدر پراست از تلفظ های کودکانه و غلط غولوط سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب که حتی آن زمان معنی اش را هم نمی دانستم اما چون همه می گفتند من هم تکرار می کردم، حالا که به خودم و زندگی ام نگاه می کنم، می بینم که همان قسمت کوچک از فریضه دعا پایه های ایمان من را محکم کرده، و من را به خدایم نزدیک تر کرده، من هم باید مثل مادرم حواسم به تربیت دینی بچه هایم باشد. خدایا به خودت توکل می کنم تا بچه هایم عاقبت بخیر شوند.
به قلم سیده مهتا میراحمدی
روح خدا آسمانی شد.
حسرت این که در هوایی که شما بوده اید و نفس کشیده اید
نبوده ام، هنوز در دلم هست.سی و هشت روز بعد از رفتنتان پا به دنیا گذاشتم.آشنایی مان از آنجایی شروع شد که تصویر شما سر در مکان ها بود و از مادرم میپرسیدم این تصویر چه کسی است؟مادر پاسخم را دادند.
گذشت تا رسید به زمان مدرسه و کلاس اول که با ذوق و شوق کتاب فارسی را باز کردم، تصویر زیبایی از شما نقش بسته بود و زیر تصویرتان نوشته ای بود که نتوانستم بخوانم.با سواد که شدم مشتاقانه به سراغش رفتم.
فرموده بودید:"امید من به شما دبستانی هاست".چقدر احساس خوبی داشتم که شما به ما امید بستید. همان زمانی که دخترم دوباره
تصویر را نشانم داد، برق شادی را در چشمانش دیدم. هنوز این جمله شما به دبستانی ها امید میبخشد.
روز رحلت و وصل شما به محبوب برایم سنگین است غمگینانه در فراقتان اشک میریزم وخواهم ریخت.
محبت شما به دلها نشسته و محو شدنی نیست،حتی برای منی که شما را ندیده بودم،
بعد از گذشت سی سال از نبودتان داغدارم.
خوب پدری کردید و رفتید.پدر جان دعایتان را از این ملت دریغ نکنید.
دلمان گرم است به رهبرمان که به یادگار گذاشته اید.
و چه میراثی گرانبهاتر از ایشان.
وما هنوز انتظار فرج از نیمه خرداد کشیم.