چند وقتی بود دست به کیبورد نشده بودم و روزمرگی هایم را در وبلاگ منتشر نمی کردم، و فقط به اینیستاگرام اکتفا می کردم،در اصل دستانم و ذهنم احساس نا امیدی می کردند، حال تایپ کردن را هم نداشتم، یک ماه و نیمی می شود که از اینترنت کمتر استفاده می کنم و به قول خودمان در حال ترک هستم، مهتایی که روزانه چند گیگ چند گیگ حجم استفاده می کرد تبدیل شده بود به مهتایی که روزانه فوقش200 مگ حجم استفاده می کرد،این برای خودم و اطرافیانم بسیار عجیب بود، مثلا وقتی خانه پدرم بودم و بعد از حوزه با عجله تمام به مادرم می گفتم:«« زود لباس زینب رو تنش کن الان اسنپ میاد دم در، باید برم خونه تا زینب خوابش نبرده »»پدرم هم با خنده گفت:«« چیه عجله داری ؟؟لپ تاپت منتظرته؟؟»»منم با خنده گفتم:«« نه دیگه ترک کردم.»»
خلاصه تصمیم گرفته بودم، تا قبل از به دنیا آمدن پسرک، کمی بیشتر برای خودم و زینب باشم، حالا این هفته آخر هم انگار ثانیه به ثانیه اش هزار سال می گذرد، البته حدود چند هفته ای می شود که دائم بازیچه دکتر های مطب و بیمارستان می شوم، مطب شخصی یک حرف می زند و بیمارستان دولتی یک حرف، کلا مرا درگیر خودشان کردند و اعصاب برایم نگذاشتند، آخر سر هم طبق فرمایش دکتر بیمارستان یک روز بعد از تاریخ اصلی زایمان برایم وقت عمل گذاشتند، کلا شانس هم ندارم :) پس بیخیال.
یک هفته پیش تمام خانه را تمیز کردم تا برای ورود فرزند دوم آماده باشم و دیگر روز های آخر، استرس خانه را نداشته باشم و با خیال راحت با فرزند دوم وارد خانه بشوم، پس از نظر خانه هم، همه چیز بر وفق مرادم بود، اما دیگر این هفته آخر باید مال من و دخترک باشد، تا کمی با او خلوت کنم و درباره برادرش بیشتر با او صحبت کنم، تا وقتی که به خانه می آید ذهنش آماده باشد و با مهربانی تمام برادرش را در آغوش بگیرد، البته می دانم که زینب با برادرش کنار می آید، چون از همان اول زینب حق خواهری را به جا اورد و با مهربانی از حق خودش گذشت، گاهی واقعا حس می کنم که درون نام زینب معجزه هاییست که بدون دخالت من یا چیز دیگری خودش اثرش را در وجود دخترک می گذارد. این روز ها از ته دل خوش حالم که اسم دخترم را زینب گذاشتم، ان شالله خود دخترک هم معجزه های اسمش را در آینده بفهمد و او هم برای فرزندانش نام های نیکو انتخاب کند.
“ارمیا” رمانی جذاب و پر کشش، از رضا امیرخانی است در حوزهی ادبیات داستانی دفاع مقدس که به زندگی یک دانشجوی مهندسی و تک فرزند، از یک خانواده ی ثروتمند تهرانیِ بالاشهری به اسم ارمیا میپردازد.
ارمیا به جبهه میرود و با مصطفی، رزمندهی هم سن و سال و تهرانی اما جنوب شهری و نسبتا فقیر، آشنا، دوست، رفیق و بسیار مأنوس میشود.
ارمیا عارف مسلک است و مخاطب هر آن، انتظار شهادتش را میکشد اما همان اوایل کتاب و اواخر جنگ مصطفی، شهید، و مسیر زندگی ارمیا بکل عوض میشود.
جنگ تمام میشود اما برای ارمیا زندگی، دیگر مثل سابق نیست. این موضوع به تنهایی درد کمی نیست اما برخوردهای توهین آمیز و زخم زبانهای مردمی که بچه های جنگ را درک نمیکنند و همه چیز را از زوایه نگاه مادیات میبینند زندگی را برای ارمیا دردناکتر و پیچیدهتر میکند.
ماجراهای ریز و درشت، اتفاقات تلخ و شیرین و خاطرات جبهه که مرتب مرور میشود؛ داستان زیبای ارمیا را پیش میبرد و خواننده را مشتاقانه با خود همراه میکند. پیشنهاد میکنم مطالعه ی این کتاب خوب را از دست ندهید.
آرام و قرار ندارد. یک بند حرف میزند. معلوم نیست با خودش چه میگوید. گاهی صدایش را تغییر میدهد و مثلا مینا یا « میلی» میشود. بلوز صورتی عروسکیاش را که تازه برایش خریدهام به تنش برانداز میکنم. فکر نمیکردم به پوست گندمی اش بیاید ولی برعکس، تنخورش عالی است. صدای تلویزیون هم بلند است. ویژه برنامه شهادت امام رضا علیه السلام پخش میشود. گزارشگر از مردم حاجاتشان را میپرسد. هر کسی چیزی میگوید. یکی شفای مریضها را میخواهد. یکی زلزله زدههای کرمانشاه را یاد میکند. خیلیها هم عاقبت به خیری شان را از امام رئوف میخواهند اما من به رضا فکر میکنم. مردد میشوم که امام رضا میتواند حاجت بدهد یا نه؟! چه کار باید میکردیم که نکردیم؟! به که باید رو می انداختیم که نینداختیم؟! چه قدر باید منتظر بود؟! پسر پر جنبوجوش و خوشتیپ و با وقار فامیل، بعد از سه سال گرفتن مدرک مهندسی و بیکاری و کارگری کردن به یک اسکلت متحرک، با پوست تیرهی آفتابسوخته و چشمهای گودافتاده تبدیل شده که به زور میشود اورا به حرف آورد و یک لبخند مصنوعی به لبش نشاند.
_مامان! آدامس داریم؟
رشتهی افکارم بریده میشود.
_نه، نداریم!
انگار جوابم را نمیپسندد، محکم و باقاطعیت خودش جواب میدهد:«آدامس داریم!»
_عزیزم، آدامس نداریم!
_نگو آدامس نداریم!
_پس چی بگم؟! وقتی آدامس نداریم؛ بگم داریم؟!
خیلی شیرین و شمرده با زبان کودکانه میگوید:«بله!»
با خنده میگویم:« باشه؛ بله… آدامس داریم»
فورا میگوید:« آدامس بده!»
خدا من را ببخشد شب شهادتی، چه قهقهای میزنم. میگویم:« دخترم! من که گفتم آدامس نداریم، هی میگی بگو داریم بگو داریم! من که نمیتونم از «نیست»، «هست» بسازم؛ میتونم؟!»
کولهپشتی صورتیاش را با آن عروسک سفید آویزان برمیدارد. گوشهای مینشیند. دفتر نقاشیاش را باز میکند. حالا دیگر فقط صدای مداح است که در خانه میپیچد:« ما به این در نه پی حشمت و جاه آمدهایم؛ از بد حادثه اینجا به پناه آمدهایم». بغض نخراشیدهای راه گلویم را میبندد. انگار خدا دخترک را فرستاده بود تا تلنگری به شیشهی ایمانم بزند. چه ایمانی، که به تقی بند است؟! من نمیتوانم از نیست، هست بسازم؛ امام رضا چه؟! او هم نمیتواند؟! با خودم چه فکر کردهام؟!معلوم است که میتواند! انصاف نیست ضعف ایمانم را پای بیتوجهی و نتوانستن امامم بنویسم. کی و کجا، با یک باور و اعتقاد عمیق به اجابت، از امام رضا خواستم و نشد؟! غیر از این است هر بار شک و تردید به اجابت دعاهایم را پشت «اگر صلاح میدانی؛ بده» پنهان کردهام؟! نه! اینطور نمیشود. باید مثل زینب، زیبا بخواهم؛ مصمم و با قاطعیت! «نشد» و «نداریم» هم نداریم.
یا ایها السطان ابالحسن……
سلام باز در به در شب شدم اقا نیازم هوای حرم است .پیاده قدم برمی دارم به سمت بست نواب صفوی خاطره انگیزترین مسیر تا رسیدن به تو…..
و طعم دونات تازه ای که خوردنش عادت هر باره شده، به راستی هر چه که نام تو را بگیرد جور دیگریست
اندک اندک نزدیک می شوم به ورودی خواهران پرده را کنار میزنم لبخند دلنشین خادمت که میگوید :بفرمایید التماس دعا .
با اذن دخول اجازه دادی وارد شوم .
من میهمان منتظر حضور صاحب خانه ام . مسیر را بلدم ، رواق دار الحجه باب ورود صحن انقلاب را با سرعت قدم بر میدارم حالا با جرعه ابی از سقا خانه پذیرایی میکنی ،تا خستگی از جانم برود. حالا میگویی بنشین رو برویم از احوالت چه خبر درد دل کن .
اما درد و دلم زیاد است نمی توانم همان گوشه دنج مان می ایستم فقط نگاه و نگاه و باز هم نگاه ….
که دخترم صدا میزند این سوال را چطور حل کنم ؟همه چیز خراب شد حسم رفت .
چرا اجازه ندارم حتی خیالی هم که شده در حرمت بگردم ؟! باور کن هرروز خودم را در ان مکان میبینم تا به واقعیت مبدل شود .
#چی_شد_طلبه_شدم
خیلی اتفاقی بنر پذیرش حوزه خواهران را دیدم، بدون هیچ آمادگی و اطلاع از فضا وارد ساختمان شدم، اولین چیزی که دیدم این بود لطفا با وضو وارد شوید.
یعنی چه؟!براى من که اصلا با فضاى مذهبى آشنا نبودم، حرف خنده دارى بود، رفتم و با لطف خدا پذیرفته شدم. الان چهار سال از آمدنم میگذرد، در این مدت با تمام وجود به تقدس این مکان پی بردم. رد پای مولا و عطر وجودش همیشه احساس میشود، روزهایی که با سلام و اذن وارد نمي شوم، حال خوبی ندارم و پیام آن روز را درک مى کنم که مکانى مقدس است، طهارت ظاهر مى خواهد.
هرروز به خودم تلنگر می زنم، حواست را جمع کن، همانطور که استاد می گویند:” همه دعوت شده ایم ،نکند کم کاری کنید، مسئولیتى سنگین را به دوش دارید".
حتی نزدیکانت اعمالت را زیر نظر دارند. مادر، فرزندو….
هرجا غفلت کردی می گویند:” اول خودت عمل کن بعد به ما بگو
امان از شما طلبه ها !”
آخر کجای کارم، کم کاری کردم، آنروز نباشدکه من وجهه طلبه ها را خراب کنم، خدا مرا ببخشد.
دوستان درهر بازدید سوال می کنند، کی مجتهد و ملا میشوی؟؟گاهى به تمسخر مى گیرندو گاهى مى گویند:"شما دلتان پاک است برایمان دعا کنید".
هرچه که بودیم #طلبه شدیم و حالا با آرم سربازى شناخته مى شویم.
آقاجان، تو خودت میدانی که ما ممکن الخطاییم، کمک کن پایمان نلغزد و رو سیاهتر نشویم.
التماس دعاى خیرو شفاعتتان را داریم.
سرباز کمترینت….
همین هفته پیش بود که با ناراحتی تمام جلوی لبتابم نشسته بودم و داشتم به حال زوار اربعین غبطه می خوردم و داستان قلک کربلای پارسالم را می نوشتم،آن شب، شب سختی برایم بود با غصه تمام زیر لب یک بیت شعر زمزمه می کردم:««زوار اربعیـن بہ سلامـتـ سفـر،ولـی یادی کنید از آنکه قسمتش نشد سفر»» گوشی ام را برداشتم و تصمیم گرفتم شعر را برای همه کسانی که می خواستند به کربلا بروند بفرستم، با دستان لرزان تایپ کردم، یک به یک روی اسم هایشان تیک می زدم، آهی کشیدم و با چشمان خیس پیام را فرستادم. همه در جواب گفتند چشم.
یکی دو روز گذشت، بعداز حوزه راهی خانه مادر شدم تا دخترک را بردارم، آن روز برخلاف روزهای دیگر با اصرار های مادرم ماندم و نهار را با آنها خوردم، مادر وخواهرم داشتند درباره ویزا و پاسپورت هایشان صحبت می کردند، آن لحظه تحمل کردنش برایم به شدت سخت بود، انگار همه غم های عالم روی سرم خراب شده بودند، لقمه از گلویم پایین نمی رفت و با بغض تمام همانطور که سرم پایین بود و به بشقاب خیره شده بودم گفتم:«« امسال که دارید همه رو با خودتون میبرید پس فقط منو زینب مزاحمتون بودیم؟؟»» ازشدت بغض سرم را بالا نمی آوردم تا اشک هایم سرازیر نشود، مادر و خواهر جوابی نداشتند بدهند و سکوت کرده بودند،بعد از چند دقیقه مادرم انگار از این رو به آن رو شده بود، فکرش را هم نمی کردم، مادرم از بعد همان سفر پارسال می گفت :دیگر عمرا تو و زینب را کربلا ببرم بگذار بزرگ شود با شوهرت برو، اما حالا رو کرد و به من گفت باشه تو هم بیا عیبی ندارد اصلا مهم نیست که زینب مارا اذیت بکند و توی راه شیطنت بکند، تو فقط شوهرت را راضی کن، گفتم اگر هم بخواهم بیایم قلکم خالی ست و پول ندارم، مادرم خندید و گفت آدم برای سفر کربلا هیچ وقت نمی گوید پول ندارم همین که عزمش را جزم کند امام حسین کمکمش می کند، همان لحظه بود که انگار توی اسمان ها در حال پرواز بودم و چشمانم از شدت خوشحالی برق می زد، پاشدم و با خوشحالی توی ذهنم ته مانده های کارت بانکی ام را حساب می کردم،خب فلان قدر ته این کارت مانده و …، یک دفعه یاد کارت هدیه همایش امسال فعالان فضای مجازی قم افتادم، دیگر بال دراورده بودم و همان جا بود که گفتم این هم تلاش 1 سال فعالیتم توی فضای مجازی ست پس قلکم آن قدر ها هم که فکر می کردم خالی نبوده.
با استرس راهی خانه شدم، آن روز ازشانس من، همسرم مرخصی گرفته بود و خانه بود، تا زمانی که بخواهم ازش اجازه بگیرم 100 کیلو لاغر کرده بودم، می دانستم تنها جوابی که می خواهد به من بدهد، نه است، اما وقتی مادرم راضی شده بود دیگر شک نداشتم که امام حسین همسرم را هم راضی می کند. بالاخره دلم را به دریا زدم و بحث را به کربلا کشیدم،اصلا باورم نمی شد، امسال همسرم راحت تر از پارسال اجازه سفر داد، اما شرط و شروطی هم گذاشت که با جان و دل پذیرفتم، ذوق زده بودم و خوشحال، همان شب بود که گفتم اگر امام حسین بطلبت، طلبیده ست و هیچ کس نمی تواند مانع رسیدنت به او شود، حتی قلک نصفه و نیمه
حالا این من و این دخترک و این تودلی و ویزای توی دستمان…
و ما دو نفر و نصفی راهی کربلا می شویم…
این هم عکس مهر ویزای ما
تمام دیوارهای خانه را به نقاشی کله های گنده با چشمهای تابهتا و دهانهای کمانی محدب و مقعر که گاهی جای دماغ، در صورتکها نشستهاند، مزین کرده است. به وضوح، شاهکارهای دخترک را میبینم ولی خودم را به کوری میزنم. حوصلهی جیغ و داد ندارم. اصلا حالا که این خانهی کلنگی قرار است کوبیده شود و خانه ی آرزوهایم از جگر زلیخای آن متولد شود؛ چه اشکالی دارد دخترم هم عکس چلغوزی رویاهای کودکانه اش را روی صفحه های زخمخورده ی گچی آن، نقاشی کند؟! بی توپ و تشر، هر دو، رویاهای خانه خرابکنمان را دنبال میکنیم. خدا را صد هزار مرتبه شکر، که قصر رویاهامان روی خرابه های زندگی هم بنا نمیشود. دنیا با همه حقارت و کوچکی، برای هر دویمان جا دارد؛ هم برای من، هم برای او. باهم صلح میکنیم؛ آرام،بی جیغ و داد، بی توپ و تشر، هر کسی کار خودش، بار خودش!
سرکلاس فقه استدلالی لمعه میخوانیم و بچه ها چقدر نسبت به شهید اول ارادت دارند و او را مورد لطف قرار میدهند میگویند این اشکالها را از کجایش دراورده و اینطور حرفها ..
ولی خدایی هر بار که از کلاس برمیگردم انگار خودم دچار تمام مسایل فقهی ذکر شده در کتاب میشوم
اینجاست که تلقینات و فکر کردن به یک موضوع انرا به سمت تو میکشاند کاش افکار مثبت و خوب ذهنمان را پر میکرد تا به سوی ما بیایند
#ما_راه_از_سر_گرفتیم
از سر گرفتن برایم اشناست زمانی که معلم سر کلاس دیکته میگفت وجمله تمام میشد حتی وقت بازی تا کسی می باخت سریع میخواست بازی از سر بگیرد
راه از سر گرفتن اغازی ست ….
اگر بی توجه بودیم اهل نظر شویم و راهی جدید را بپیماییم
این روز ها توی حوزه وسط مباحثه های اصول و فقه، همه ی حرف ها ختم می شود به سفر اربعین، یکی با خوشحالی داخل کیفش را به دوستش نشان می دهد و پوشه مدارک پاسپورتش را با ذوق در می آورد ، دیگری فقط نظاره گر است و به صحبت ها گوش می کند و یکی حسرت به دل می نشیند و خودش را با کتاب سرگرم می کند، استاد وارد کلاس می شود طبق عادت همیشگی اول کلاس را با سلام به امام حسین علیه السلام شروع می کند،دل ها همه راهی بین الحرمین می شود، بعد از سلام کمی از محبت وارادت به امام حسین برای ما می گوید، در این میان پچ پچ های دختران به گوش استاد می رسد، با مهربانی تمام می گوید:«« بیایید و یک قلک برای هزینه سفر کربلایتان بردارید و روزانه مقداری پول داخلش بریزید وقتی امام حسین ببیند که شما مشتاق زیارتش هستید و درحال تلاش خودش هم به شما کمک می کند و شما را کربلایی می کند»» همه از پیشنهاد استاد لبخند رضایت بر صورتشان نشست.
یاد کار خودم افتادم از 16 سالگی برای سفر کربلایمان از پول تو جیبی هایم چیزی کنار می گذاشتم، آنقدری نبود که سر چند ماه بتوانم به سفر بروم اما دلم خوش بود که برای کربلا رفتن در تلاشم.
مادرم همیشه می گفت هروقت ازدواج کردی با همسرت به کربلا برو.
ازدواج کردم،سال اول تازه عروس بودم و همسرم اجازه نداد،سال دوم فرزند اولم را باردار بودم، بالاخره سال سوم عزمم را جزم کردم و راهی سفر شدم، بالاخره بعد از 4 سال پول هایم برای سفر کربلایم جور شد ، هزینه پاسپورت خودم و دخترک و ویزاهایمان و حتی خرج سفر هم با آن پول تو جیبی هایم دادم، و خوش حال بودم که همه هزینه سفر کربلایم نتیجه چند سال تلاش و شوق زیارت به کربلا بود، وبالاخره من به آرزوی جوانی ام رسیدم.
اما حالا با امدن فرزند دوم و شیطنت های زینب همسرم دیگر اجازه سفر نداد، و من با حسرت، این روزها نظاره گر خوش حالی های زوار اربعین هستم .
باید امسال دوباره برای سال بعد قلکی بردارم و به نیت خودم و دو فرزندم برای سفر کربلایمان تلاش کنم ان شالله امام حسین هم دوباره مارا کربلایی می کند.
قال الصادق علیه السلام::
َ مَنْ أَرَادَ اللَّهُ بِهِ الْخَیْرَ قَذَفَ فِی قَلْبِهِ حُبَّ الْحُسَیْنِ علیه السلام وَ حُبَّ زِیَارَتِهِ
هرکسی که خداوند خیرش را بخواهد، حب امام حسین علیه السلام و حب زیارتش را در قلب او میاندازد
وسائل الشیعه ج 14 ص 496
پ ن : عکس یادگاری با بین الحرمین من و دختری